ویاناویانا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

وی ویِ مامان و بابا

عکس نینی من

اینجارو ببینید چه بیبی من پا رو پا انداختههههههههههههه فدای پاهای کوشولوتتتتتتتتتت تولد ویانای نازنین من ٤فروردین ١٣٩١ روز جمعه ساعت ١ ظهر بود.تاریخ میلادیش میشه ٢٣مارس ٢٠١٢ فردا هم سیزده بدره و ما نمیتونیم بریم.چون ویانای من باید اول زردیش خوب شه فدای دختر نازنینم ...
13 فروردين 1391

7روزگی تلخ

چه روزای بدی رو دارم میگذرونم خدا کنه زود تموم شههه   دیروز یعنی ١٠ فروردین ویانا رو بردیم از غربالگری بعدشم بردمش از خون واس زردی.دخمل نازم ١٤.٣ زردی اشت!!!!! از غصه و استرس داشتم میمردم واس خون گرفتن ازش که کلی گریه کردم از پاشنه پاش خون گرفتن بعد از نیم ساعت گفتن باید از تکرار شه و این دفعه بازم استرس و اشکای مننننننن از دستش گرفتن .دلم خون بود اخه بچه ٧روزه چی دارههه الانم که مینویسم بغش کردم خلاصه دستور بستری داد دکتر و ما بستریش کردیم با کلی اشکای من دیشب شب سختی بود خیلی سختتتتتتتتت.دخملکم توی دستگاه بود و من تا صبح مواظب بودم تا چشم بندرو از رو چشاش نکشه اخه دوبار...
11 فروردين 1391

حمام در 4روزگی

دخمل ناز من توی ٤روزگیش رفت حموممممممممممم   مامان جونش بردش حموم من داشتم از استرس میمردممممم صداش در نمیومد تو اتاق منتظر بیرون اومدنش بودم فقططط   وای چه مادر بودن سخته خدااااااااااا اخرش ویانای ناز من اومد بیروننننننننننن ترو تمیز مثه یه دسته گللللللللل نشستیم با مامان جونش خشک کردنش .که دیدیم ناف گل دخترم افتاد فداششششششششششش بعد عکس نافشو میزارم دخمل ناز من بعد از اون حمومش تخت تا فردا خوابیددددددد دخمل تمیز من که عاشق حمامه دخملم توی تولد مامانش ترو تمیز بود فداش بشم دلم واس نگاهاش پر میزنه وقتی لوسش میکنم و باهاش حرف میزنم اینقده خوشگل ناز میکنه که میخوام بخورمش...
11 فروردين 1391

تولد عشق تولد زندگی

٩١.١.٤ اول قرار بود سوم فروردین زایمانم باشه ولی از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن دکتر گفته ٤فروردین زایمانم میکنه.پس همه چیز افتاد واسه ٤فروردین .من و این انتظار لعنتیییییی... شب سوم فروردین قرار بود برم بیمارستان وبستری شم.اون شب با شوهرم سر یه مسئله ی الکی بحثم شد و قهر کردم بیشتر بخاطر استرس و دلتنگی حساس شده بودم.تنها رفتم بیرون و همسرم باهام تماس گرفت و با محبت باهام حرف زد.برگشتنی رفتم خونه ابجیم و بعدم اومدم خونه.با همسرم شام خوردیم و وسایل رو اماده کردیم و رفتیم بیمارستان.رفتم و وسایلمو روی تخت گذاشتم و برگشتم با همسرم خداحافظی کردم اون خیلی با محبت باهام حرف زد و مهدیگرو بوسیدیم و اون رفت.وقتی رفت بغض داشت خفم می ک...
9 فروردين 1391

تولد عشق تولد زندگی

٩١.١.٤ اول قرار بود سوم فروردین زایمانم باشه ولی از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن دکتر گفته ٤فروردین زایمانم میکنه.پس همه چیز افتاد واسه ٤فروردین .من و این انتظار لعنتیییییی... شب سوم فروردین قرار بود برم بیمارستان وبستری شم.اون شب با شوهرم سر یه مسئله ی الکی بحثم شد و قهر کردم بیشتر بخاطر استرس و دلتنگی حساس شده بودم.تنها رفتم بیرون و همسرم باهام تماس گرفت و با محبت باهام حرف زد.برگشتنی رفتم خونه ابجیم و بعدم اومدم خونه.با همسرم شام خوردیم و وسایل رو اماده کردیم و رفتیم بیمارستان.رفتم و وسایلمو روی تخت گذاشتم و برگشتم با همسرم خداحافظی کردم اون خیلی با محبت باهام حرف زد و مهدیگرو بوسیدیم و اون رفت.وقتی رفت بغض داشت خفم می ک...
9 فروردين 1391

بی صبرانه

درود بر بابایی..............................   می دونی از اول زندگی ام دوست داشتم اسمم ایرانی اصیل باشه ولی من که نقشی توش نداشتم بابایی ولی واسه تو کلی با مامانت تلاش کردیم تا یه اسم اصیل و زیبا که شایسته و بایسته واسن باشه انتخاب کنیم این بود که گذاشتیم  ویانا.................... گل باباش............................... عزیزم من بی صبرانه منتظرم که ببینمت آخه کلی واست برنامه دارم دوست دارم از این به بعد که میام خونه فقط تو رو با چهره ای خندان ببینم البته مامانتم همچنین می دونم که الان میگه پس من چی................ گلم قراره فردا جمعه صبح مورخ چهار فروردین نود و یک به دنیا بیایی و من برای او...
3 فروردين 1391